تبلیغات
دوشنبه بازار

دوشنبه بازار

پاسخ لطیف؛

آورده اند که امیر نصر احمد سامانی در دوران طفولیت؛ معلمی که به او تعلیم می داد بسیار سخت گیری می کرد و ملک زاده را بسیار می زد امیر نصر از تنبیهات معلم؛ عقده در دل گرفته و پیوسته با خود می گفت چون به پادشاهی برسم سزای این معلم را خواهم داد و تلافی چوب زدن های او را خواهم کرد.
نصر به پادشاهی رسید. شبی از شب ها به یاد ایام کودکی افتاد و چوب زدن های معلم به خاطرش آمد. تا صبح دیده بر هم نگذارد و در اندیشه ی انتقام افتاد صبح که شد خادمی را فرستاد تا از باغ ده ترکه از چوب به برایش بیاورند و به یکی دیگر از غلامان گفت فورا فلانی را به نزد ما بیاور.
غلام فورا برفت و معلم را طلبید و گفت فورا به دربار بشتاب که سلطان تو را خواسته است. معلم که دانا و هوشیار بود فهمید که سلطان در صدد انتقام جویی است. در راه که به همراه غلام می آمد به دکان میوه فروشی رسید.
یک اشرفی به او داد و یک عدد به درشت و معطر و آبدار از وی گرفت و در آستین خود پنهان نمود.
چون به خدمت امیر نصر رسید. امیر از آن چوب ها یکی را به دست گرفت و در حالیکه آنرا تکان می داد و به راست و چپ می جنبانید. معلم را گفت در باره ی این (اشاره به چوب) چه می گویی؟!
معلم فورا دست در آستین کرد و آن به درشت اعلی را بیرون آورد و گفت زندگانی پادشاه دراز باد. این میوه بدین لطافت زاده ی همان چوبی است که امیر به دست دارد و من جز این؛ چیز دیگری ندانم سلطان چون این پاسخ مختصر و مفید را از وی بشنید کاملا خوشش آمد و به جای تنبیه وی را بنواخت و به او خلعتی فاخر و گران بها داد و براش شهریه و حقوق ماهانه معین کرد تا باقی عمر را به خوشی و خوش دلی و آسودگی روزگار بگذراند و مادام العمر راحت باشد


غیر ضروری

جوانی، مایوس از زندگی، تصمیم گرفت تا کشیش شود. همه ی دار و ندارش را فروخت و تنها ضروری ترین چیزها را برای خود نگاه داشت و به حضور آنتونیوی مقدس رفت.
وی جوان را با آغوش باز پذیرفت و از او پرسید که آیا به راستی از همه ی نعمات صرف نظر کرده است. جوان پاسخ داد: ((آری، هرچه داشتم فروختم. تنها ضروری ترین چیزها را برای خود نگاه داشتم((.
آنتونیو گفت: ((اگر می خواهی کشیش شوی، به دهکده ی نزدیک اینجا برو، گوشت بخر، تمام بدنت را با آن بپوشان و بعد نزد من بازگرد((.
جوان با آنکه متعجب شده بود، اطاعت کرد. گوشت را خرید، آن را به ورقه های نازکی برید و تمام بدنش را با آن پوشاند؛ سپس، با پوشش عجیبش، راه بازگشت را پیش گرفت.
اما بازگشتش بسیار اسفناک بود. به محض خروج از دهکده، سگ های بسیار، ده ها هزار حشره ی موذی و تعداد زیادی کرکس، از هر سو به وی حمله ور شده و بدنش را تکه پاره کردند.
هنگامی که خون آلود به حضور آنتونیو رسید، قدیس به او گفت: ((می بینی؟ کسانی که از همه چیز صرف نظر می کنند، اما در عین حال می خواهند ضروری ترین چیزها را نگاه دارند، عاقبت تو را خواهند داشت. آن اندک تمول دیر یا زود برای آنان شکنجه ای جان گداز خواهد شد.((

سنت آتانازیو

 


چه چهره ای برازنده ی یک پادشاه است؟

روزی روزگاری پادشاهی مسابقه ای میان همه ی هنرمندان قلمرو پهناورش ترتیب داد. موضوع مسابقه، ترسیم چهره ی پادشاه بود. هندوها با رنگ های حیرت انگیزشان که تنها خود رمز و رازش را می دانستند، از راه رسیدند، ارمنی ها، با خود خاک رس مخصوصی آورده بودند، و مصریان با قطعات بسیار زیبای مرمر، اسکنه ها و قلم هایی که هرگز کسی نظیرشان را ندیده بود، آمدند. آخرین دسته ای که از راه رسیدند یونانیان بودند که فقط کیسه ای از گرد به همراه خود داشتند.
همگی هفته های متمادی در کاخ شاهی محبوس ماندند.
در روز موعود، پادشاه آمد و نقاشی های هندوها، نقش برجسته های ارمنی ها و مجسمه های مصریان را تحسین کرد. سپس وارد تالار یونانیان شد.
به نظر نمی رسید کاری کرده باشند: با آن گرد ریزشان، به ساییدن و صیقل دادن دیوار مرمرین تالار اکتفا کرده بودند، اما به شیوه ای که وقتی پادشاه نزدیک شد توانست چهره ی خویش را که کاملا در آن منعکس شده بود، تماشا کند.
طبیعتا یونانیان برنده ی این مسابقه شدند، چرا که دریافته بودند تنها پادشاه می تواند آیینه ی تمام نمای پادشاه باشد.

امام محمد غزالی

 


یکی پس از دیگری

والا مقامی، وقتی از وجود پیر فرزانه ای که همه وی را ارج می نهادند آگاهی یافت، او را احضار کرد و برای کامیابی خانواده ی خویش خواست تا توصیه ای به او بکند، توصیه ای که فرزندان او بتوانند آن را نسل به نسل به هم منتقل کنند.
پیر فرزانه، برگ کاغذی خواست و با خط درشت روی آن نوشت: ((پدر می میرد، فرزند می میرد، نوه می میرد)).

والا مقام خشمگین شد و گفت: ((ای جغد شوم! مگر من از تو نسخه ای برای خوشبختی خانواده ام نخواستم؟ این دیگر چه شوخی مسخره ای است؟))
پیر پاسخ گفت: ((راستش را بخواهی، نمی توانم آرزویی بهتر از این برایت داشته باشم. شادمان می شوی اگر فرزندت پیش از تو بمیرد؟ و نوه ات پیش از فرزندت؟ روند طبیعی زندگی این خواهد بود که خانواده ات به ترتیبی که گفته ام، نسل به نسل بمیرند. آیا نعمتی بالاتر از این وجود دارد؟))


برگ علفی گفت:

برگ علفی به برگ پاییزی گفت:
هنگام سقوط چه همهمه ای می کنی! تو همه ی خواب زمستانی ام را می آشوبی.
برگ پاییزی خشمگین گفت:
ای فرومایه و حقیر! ای بی آواز و تندخو! تو در بلندای آسمان زندگی نکرده ای و نمی توانی با صدایی خوش نغمه سرایی کنی.
آنگاه برگ پاییزی بر زمین افتاد و به خواب رفت. هنگامی که بهار آمد. از خواب برخاست. او ((برگ علف)) شده بود.
و هنگام پاییز، که خواب زمستانی او را در خود گرفته بود، بالای سرش در فضا، برگ ها سقوط می کردند. او با خود گفت: آه، این برگ های پاییزی، چه همهمه و جنجالی می کنند! آنها همه ی خواب زمستانی ام را می آشوبند.

جبران خلیل جبران


چشم

روزی ((چشم)) گفت:
من، آن سوی این دره ها کوهی می بینم، پوشیده در غباری لاجوردی، آیا زیبا نیست؟
((
گوش)) شنید و در حالی که با دقت گوش سپرده بود گفت:
اما کوه کجاست؟ آن را نمی شنوم.
سپس ((دست)) به سخن آمده و گفت:
بیهوده در تلاشم آن را حس یا لمس کنم. نمی توانم کوهی بیابم.
و ((بینی)) گفت:
کوهی وجود ندارد، چون نمی توانم ببویمش.
آنگاه ((چشم)) به سوی دیگر برگشت، و دیگران درباره ی خیال باطل و عجیب چشم با هم حرف زدند. آنها می گفتند:
باید برای چشم اتفاقی افتاده باشد.

جبران خلیل جبران


قورباغه ها در شیر

سه قورباغه در سطلی پر از شیر افتادند. اولی که بدبین بود، به این نتیجه رسید که کار از کار گذشته و مفلوکانه غرق شد. دومی که منطقی بود و روشنفکر، فکر کرد که با یک پرش بلند می تواند جان سالم به در ببرد. با معادلات جبری، هندسه ی فضایی و دینامیکی، فاصله اش را محاسبه کرد و پرید. آن قدر غرق این جمع و تفریق هایش شده بود که یادش رفت سطل دسته ای هم دارد. به شدت با آن برخورد کرد و تکه تکه شد.

قورباغه ی سوم، که سرشار از میل به زندگی بود، کاری نکرد جز ابراز این خواسته: تکانی به خود داد و به جنب و جوش افتاد و مبارزه کرد. تا جایی که شیر، پس از آن همه تکان، تبدیل به کره شد و قورباغه نجات یافت.

برداشتی از پیتیگریلی  

 


آن که عاشق است، دعا می کند

بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید؛ بی خیال. فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار و حکایت می کرد از لبخندش که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد و دست هایش که چه خسته بود و دامنش که چقدر گل داشت. چای، خوش طعم بود. پس حتما آن دختر چایکار عاشق بود و آن که عاشق است، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد، دعا می کند و آنکه دعا می کند حتما خدایی دارد.
ژاکت پشمی گرم بود و از او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوسفندان و تا آن کوه بلند و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد. و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت.
و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست، حتما عاشق است و آن که عاشق است، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد.
پس چوپان خدایی داشت.
دست بر دسته صندلی اش گذاشت. دست بر حافظه چوب و چوب نجار را به یاد آورد و نجار درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سال های سال نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد و پیوند زد. و دل به هر جوانه بست و به هر برگ کوچک.
و آن که می کارد و دل می بندد و پیوند می زند، امیدوار است و آن که امید دارد، حتما عاشق است و آن که عاشق است، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد.
پس دهقان خدایی داشت.
و او که بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید، با خود گفت: حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند، پس برای من هم خدایی است. و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است! 

عرفان نظرآهاری

هفته نامه ی چلچراغ/سال سوم/شماره 130


دوچینی و ماهی ها

دو چینی با هم روی پلی قدم می زدند. در این هنگام اولی اشاره کرد: ((نگاه کن ماهی کوچولوها چگونه این دوروبر وول می خورند! این کارشان از سر خوشبختی است.))
دیگری پاسخ داد: ((تو که ماهی نیستی، از کجا می دانی خوشبختی ماهی ها چیست؟))
اولی افزود: ((و از آنجا که تو من نیستی، از کجا می دانی که من خوشبختی آنها را نمی شناسم؟))
((حال که من، تو نیستم، نمی توانم آنچه را تو می دانی بدانم، از این نتیجه می گیریم که تو، چون ماهی نیستی، نمی توانی خوشبختی ماهی ها را بشناسی.))
اولی، در خاتمه گفت: ((اما من، یک بار خواب دیدم ماهی شده ام. آن زمان به خوشبختی ام در قالب ماهی واقف بودم، بدون اینکه بدانم این منم. حال، نمی دانم آیا آن موقع یک انسان بودم که خواب می دیدم ماهی ام، یا اکنون یک ماهی هستم که خواب می بیند انسان است.))

چوآنگ تزه


سه مجسمه ی طلایی

در زمان های دور پادشاهی تصمیم گرفت با هدیه دادن سه مجسمه طلایی به کشور همسایه که از حیث ظاهر و وزن کاملا یکسان ولی دارای قیمت های متفاوت بودند و پرسیدن علت تفاوت قیمت ها به میزان هوش مردم و درباریان آنها پی ببرد.
تلاش افراد دربار برای کشف این راز بیهوده بود و با انتشار این سخن به میان مردم و تمایل روز افزون آنها برای حل مسئله جوانی که در یکی از زندان های شهر زندانی بود خواستار ملاقات با پادشاه و بیان علت تفاوت قیمت ها شد.
پادشاه پذیرفت، جوان پس از مشاهده دقیق سه مجسمه متوجه سوراخ کوچکی در گوش هر یک از آنها شد.
چوب جارویی را به داخل گوش مجسمه اول فرو کرد و دید که سر دیگر آن از دهان مجسمه خارج شد، در مجسمه دوم پس از وارد کردن چوب جارو سر دیگر آن از گوش دیگر مجسمه بیرون آمد، ولی در مجسمه سوم جوب جارو به داخل شکم مجسمه فرو رفت.
آن وقت جوان به حضور پادشاه رفت و این طور به عرض رسانید:
((پادشاها! همانطور که هر یک از افراد بشر دارای اخلاق متفاوتی هستند، این مجسمه ها هم هر یک خصوصیاتی دارند. مجسمه اول شباهت به مردمی دارد که به محض اینکه صحبتی از کسی شنیدند، بی درنگ آن را برای همه حکایت می کنند، به این دسته از مردم هرگز نمی شود اعتماد کرد. مجسمه دومی شباهت به مردمی دارد که وقتی حرفی را شنیدند، هیچ وقت درباره آن فکر نکرده و به اصطلاح از این گوش گرفته و از آن گوش در می کنند. این دسته هم مردمانی بی فکر و بی مغز و بی فایده هستند.و اما مجسمه سومی شباهت به کسانی دارد که هر حرفی را که می شنوند در دل خود جای می دهند و مسلم است که ارزش این دسته از مردم از همه بیشتر است.))

افسانه ی هندی



دوشنبه بازار


آخرین پست ها


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :